بشارت
اي دل بشارت مي دهم خوش روزگاري مي رسد
يا درد و غم طي مي شود يا شهرياري مي رسد
گر كارگردان جهان باشد خداي مهربان
اين كشتي طوفان زده هم بركناري مي رسد
انديشه از سرما مكن سر مي شود دوران دي
شب را سحر باشد زطي آخر بهاري مي رسد
اي منتظر غمگين مشو قدري تحمل بيشتر
گردي بپا شد بر افق گويي سواري مي رسد
يار همايون منظرم آخر در آيد از درم
اميد خوش مي پرورم زين نخل باري مي رسد
كي بوده است و كي شود ملك غزل بي حكمران
هر دوره آن را خواجه اي يا شهرياري مي رسد
مفتون ! منال از يار خود گر با تو گاهي تلخ شد
كز گل ـ بدان لطف و صفا ـ گه نيش خاري مي رسد
مفتون اميني