تبليغاتX
منجی
کدام غروب جمعه شفق را فلق می کنی ...

گل هميشه بهار

گل سپيد عذارم خدا كند كه بيايي                           نگار لاله تبارم خدا كند كه بيايي

خميده قامت سروم در آرزوي وصالت                      ستاره شب تارم خدا كند كه بيايي

شكسته شيشه قلبم زسنگ طعنه اغيار                    دگر نمانده قرارم خداكند كه بيايي

غم فراق تو دلبر، گرفته تاب وتوانم                        تمامِ دار و ندارم خدا كند كه بيايي

به ره نشستي و زاري در انتظار ظهورت                شب و سحر شده كارم خدا كند كه بيايي

تمام هستي خود را به سخا و شرافت                     به مقدم تو گذارم خدا كند كه بيايي

براي ديدن رويت بسان ابر بهاري                           زديده اشك ببارم خدا كند كه بيايي

شميم عطر تو آيد ولي زديده نهاني                       گل هميشه بهارم خدا كند كه بيايي

به انتظار تو مولا تمام عمر نشستم                       دگر شكيب ندارم خدا كند كه بيايي

«عاصي»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9:48  توسط صادق  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 12:47  توسط صادق  | 

در عصر سرد تكرار،نان تلخ ترين واژه بود

وقتي كه در كوچه هاي كوفه

اشك را به حراج گذاشتند

تك هجاي غربت،غريبانه فرياد كشيد

و درد يتيمان به چاه گفت...

و آن زمان كه نيزه ها

پاره هاي قرآن را به دار كشيدند

ديگر حتي آسمان هم

جرات گريستن نداشت....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:21  توسط صادق  | 

 

صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!:

گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0     

*فاطمه مردانی*ساغر/http://progeemamezaman.blogsky.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:56  توسط صادق  | 

ولادت کریمه اهل بیت

شبه پیامبر ٬ امام حسن مجتبی (ع)

بر ساحت مقدس آقا امام زمان (عج) و نیز همه شیعیان و پیروان راستین

 آن امام همام

و بخصوص شما دوستان عزیز مبارک باد . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 11:38  توسط صادق  |